باب نوزدهم: اندر چوگان زدن

ع عنصرالمعالی کیکاووس
0 Altın Yaprak
بدان ای پسر که اگر نشاط چوگان زدن کنی مادام عادت مکن که بسیار کس را از چوگان زدن بلا برسیده است حکایت چنین گویند که عمرو لیث به یک چشم نابینا بود چون امیر خراسان شد روزی به میدان رفت که گوی زند او را سفه سالاری بود ازهرخر نام این ازهرخر بیآمد و عنان او را بگرفت و گفت نگذارم که تو گوی زنی و چوگان بازی عمرو لیث گفت چونست که شما گوی زنیت و روا داریت و چون من چوگان زنم روا نداری ازهر گفت از بهر آنک ما را دو چشم است اگر گوی در چشم ما افتد به یک چشم کور شویم و یک چشم بماند که بدو جهان روشن بوینیم و تو یک چشم داری اگر اتفاق بد را یک گوی بدان چشم افتد امیری خراسان را بدرود باید کرد عمرو لیث گفت با این همه خری راست گفتی پذیرفتم که تا من زنده باشم گوی نزنم اما اگر در سالی دو بار نشاط چوگان باختن کنی روا دارم ولکن سواری کردن بسیار نباید که مخاطره است صدمه را سوار هشت بیش نباید تو بر سر یک میدان ببای و یکی به آخر میدان و شش در میان میدان گوی می زنند هرگاه که گوی بسوی تو آید گوی را باز زن و اسب به تقریب همی ران اما اندر کر و فر مباش تا از صدمه ایمن باشی و مقصود تو نیز به حاصل آمده باشد اینست طریق چوگان زدن محتشمان و بالله توفیق

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.