شمارهٔ ۱۲۰
ا افسر کرمانی
0
Altın Yaprak
آن که قرار ما بود قصه آشناییش
کی برسد به مهر و مه دعوی روشناییش
این همه گفتگو عبث بر سر عمر و زید شد
خوش بود آن که بشنوم صحبت آشناییش
هیچ از او بجز وفا سر نزند به عهد ما
آن که به دهر قصه شد شهرت بی وفاییش
آن که جدا نمی شود نقش وی از خیال من
چند به سینه پرورم درد غم جداییش
هیچ به او نمی رسد فتنه روزگار از آنک
کامده روزگار خود از دل و جان فداییش
از رمد است ایمن و از سبل است در امان
روشن اگر شود دمی دیده به روشناییش
گو نبود میسرم شاهی هفت کشورم
کز همه چیز بهترم مرتبت گداییش
هر که ز دوست بگسلد بسته بند غم شود
محنت بستگی بود خوب تر از رهاییش
افسر اگر نه روز و شب مدحت یار می کند
لعل ز لب چرا چکد گاه غزل سراییش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş