شمارهٔ ۱۲۵
ا افسر کرمانی
0
Altın Yaprak
آن که در دیده بینای من آمد جایش
هیچ از ریختن خون نبود پروایش
کرده منقار به خون جگر خویش خضاب
طوطی از حسرت لعل لب شکرخایش
زنده چون خضر از آن نیست سکندر که نداشت
ذوق بوسیدن لعل لب روح افزایش
گفته بودند به آواز دف و نغمه چنگ
دیده بودند به زیبایی اگر همتایش
ناز بر مشتری و فخر به ناهید کنم
بر سرم باشد اگر سایه گردون سایش
آن که فرسود مرا در غم تنهایی و رفت
باد یارب همه جا شادی غم فرسایش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş