شمارهٔ ۱۳۱
ا افسر کرمانی
0
Altın Yaprak
بر دوش فکند زلف را دوش
خورشید ز شام شد زره پوش
زلفش چو شبان تار عشاق
در ماتم بخت ما سیه پوش
هنگامه صبح رستخیز است
آن شام که گیرمش در آغوش
ما یاد تو می کنیم دایم
ما را تو چرا کنی فراموش
از بهر خدا چگونه باشد
با ناله ما لب تو خاموش
از لعل لبان شکر فروشی
از ابروی خویش سرکه مفروش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş