شمارهٔ ۱۴۱
ا افسر کرمانی
0
Altın Yaprak
که می گوید که من دلبر ندارم
که از زلف بتان دل برندارم
دل صدپاره ام را مرهمی کو
که تاب خنجر دیگر ندارم
خوشم با گلستان چشم خونین
که غیر از لاله احمر ندارم
بکش تیغ و بکش بی جرم ما را
بگو پروایی از محشر ندارم
به بالینم بیا تا بر تو ریزم
وجودی را که در بستر ندارم
ز لخت دل کنم جان را مداوا
که دارویی از این خوش تر ندارم
ننوشم بی دو لعلت ساغر می
که خون دل در آن ساغر ندارم
کشد آن ترک بر افسر اگر تیغ
من از خاک درش سر بر ندارم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş