شمارهٔ ۱۵
ا افسر کرمانی
0
Altın Yaprak
هر آن مرغی که می بندند در گلزار بالش را
چه می دانند مرغانی که آزادند حالش را
من آن مرغم که صیاد جفاکیشم به صد حسرت
کشد در خاک و خونم زار و نندیشد مآلش را
به گلزاری مرا دادند رخصت در پرافشانی
که سوزد هر سحرگه سوزش هجران نهالش را
به بیداری شود بی شبهه از صورتگری غافل
اگر در خواب خوش بیند شبی مانی خیالش را
بنازم عرصه گاه عشق کانجا سالخوردانش
نیازارند و ناز آرند طفل خردسالش را
زلال زندگانی در لب ساقی بود یا رب
خوش آن خضر مبارک پی که می نوشد زلالش را
تو افسر ذره ناچیز و خورشید است آن دلبر
نخست از خویشتن بگذر اگر جویی وصالش را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş