شمارهٔ ۱۶۹
ا افسر کرمانی
0
Altın Yaprak
تا چند سخن از عقل از عشق دلا دم زن
زنهار دم از دانش اندر بر ما کم زن
افسانه دور دهر بر ما چه فروخوانی
شیدای رخ یاریم با ما ز جنون دم زن
ز اسرار نهان عشق یک نکته بگو با ما
دم از نفس قدسی بر قالب آدم زن
سودای سرو سامان با عشق نمی سازد
رو خانه هستی را بنیان کن و برهم زن
درویشی کوی دوست بر محتشمی بگزین
در عین گدایی پای بر دستگه جم زن
بر قصد عدوی نفس کش نخوت فرعونی است
روزی چو کلیم ای دل بی واهمه بر یم زن
این کارگه خاکی بر همت ما تنگ است
خرگاه عزیمت را بیرون ز دو عالم زن
سرگشته در آن وادی خشکیده لبی چند است
باری تو قدم آنجا با دیده پرنم زن
در عرصه جانبازی منصور صفت پانه
بردار بلا خود را با خاطر خرم زن
در شش جهت این کاخ تا چند دو دل بودن
تکبیر چهارم را چون زاده ادهم زن
آیین کرم افسر منسوخ شد از گیتی
باری تو دم همت ز ارواح مکرم زن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş