شمارهٔ ۱۷۶
ا افسر کرمانی
0
Altın Yaprak
بشکست سنگ محنت عشق تو نام من
دردا که ریخت آب رخ و ننگ و نام من
تا من شدم غلام سگ پاسبان دوست
شد ماه شمع محفل و کیوان غلام من
یک بوس از آن دو لعل ندارم طمع فزون
سویش کسی بود که رساند پیام من
ای باد چون روی به طواف حریم او
با عجز و انکسار رسانی سلام من
بعد از درود و عرض سلام و دعا بگو
کی پر غرور دلبر با احترام من
آن قدر از غم تو بگریم که خون اشک
بستاند از عقیق دو لعل تو کام من
گفتم شبی چو شمع بسوزم ز پرتوت
شد پخته از وصال تو سودای خام من
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş