شمارهٔ ۱۷۶

ف فتحعلی‌شاه
0 金の葉
هرگز دلم زآن دلربا دیدی شود خوشنود نه گفتم دهی یک بوسه ای زآن لب مرا فرمود نه کشتی چو شمعم بارها ای نور چشم عاشقان برخاست هرگز از دل پر آتش من دود نه زآن چشم مست خویشتن هرگز نگاهم کرده ای یا بوسه دادی هرگزم زآن لعل می آلود نه عهدی تو کردی ای پسر بشکستی آن را سر به سر عهدت به من ای سیم بر انصاف ده این بود نه تا چند خاقان می کنی منع من از آه و فغان هرگز گره از کار من این یار من بگشود نه

この詩の翻訳を追加する ·

この詩を評価する

まだ評価がありません

星に触れて1から10で評価してください

コメント

コメントするにはログインが必要です。

ログイン

この詩にはまだコメントがありません。最初の一人になってください。

よりよい読書のために Cookie を使っています。あなたのデータは GDPR とトルコの個人データ保護法に従って扱われます。どの Cookie を許すかはいつでも変えられます。