شمارهٔ ۱۹۴
ا افسر کرمانی
0
Altın Yaprak
چه خوش باشد شبی در سرزمینی
به روز آریم با صبح جبینی
به زلف و چهره ات یارا که ما را
به غیر از این نباشد کفر و دینی
نمی دانم چه گنج است این محبت
که هر دل شد غم او را دفینی
قرین شو لحظه ای با من که عمری
ندارم جز غم عشقت قرینی
به رغم اهل صورت ز ابروی کج
به معنی قبله گاه راستینی
تو کز حور بهشتی نازنین تر
چه گویم آنچنان یا اینچنینی
مگر شور مگس را وانشاند
تو شکرلب بیفشان آستینی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş