شمارهٔ ۱۹۵
ا افسر کرمانی
0
Altın Yaprak
هرجا که تو بنشینی صد فتنه برانگیزی
هر فتنه شود هفتاد هر لحظه که برخیزی
کام دل هر عاقل از لعل شکر خایی
دام ره هر دانا با زلف دلاویزی
از جلوه رخ بیضا در هاله تو می پوشی
وز سبزه خط عنبر بر لاله بیاویزی
بر فرق سر خورشید خاک سیه از غیرت
زآن کاکل مشک افشان ای ماه تو می بیزی
از زلف عبیر آسا در هاله قمر پوشی
وز طلعت چون بیضا در لاله گهرریزی
از لعل روان پرور با معجز عیسایی
وز چشم ستم گستر با فتنه چنگیزی
در کوه غم عشقت خوبان همه فرهادند
صد حیف که چون شیرین هم صحبت پرویزی
از خانه خود ای دوست من رفتم و او آمد
وقت است فریدون وار با حادثه بستیزی
ای آن که دل ما شد دیوانه زنجیرت
گیرم که پری زادی از ما ز چه بگریزی
ای آن که تو را باشد رخساره چو آیینه
از آه دل افسر تا چند نپرهیزی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş