شمارهٔ ۲۰۱
ا افسر کرمانی
0
Altın Yaprak
آیا بود که روزی از دوستان بشیری
آرد به دوستداران پیغام دلپذیری
ای بوی آشنایی از کوی کیست کایی
خود نکهت بهشتی یا نفحه عبیری
آوخ که خانه دل در عشق خوبرویان
چون کشوری است کاو را ویران کند امیری
دام بلا چه حاجت در راه ما نهادن
تاری ز زلف بگشا گر می بری اسیری
ما خود پذیره هستیم تا جان دهیم لیکن
تو خود ز بس تکبر از ما نمی پذیری
گفتی که گیرمت دست چون اوفتادی از پای
اینک ز پا فتادم دست از چه ام نگیری
افسر نوای عشقش در گوش جان اثر کرد
زآن بیخودانه هر دم بر می کشد صفیری
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş