شمارهٔ ۶۵
م مجذوب تبریزی
0
Altın Yaprak
دل گواهی می دهد البته یارم می رسد
اضطرابم بیش شد بی شک نگارم می رسد
عمر هجر آخر شد و صبح وصالم رخ نمود
دیگر از غم غم ندارم غم گسارم می رسد
باغ فیض از شش جهت در می گشاید بر رخم
بلبل شوریده ام فصل بهارم می رسد
لشکر غم را تزلزل در میان افتاده است
دیده ام کز گرد ره چابک سوارم می رسد
خوش دلم اما دل خون گشته ام خون میشود
تا دل آرام دل امیدوارم می رسد
چون فراموشم نگردد شکوه های بی حساب
کآن دوای درد بی حد و شمارم می رسد
ماه را در خواب دیدم خوش بسرعت می شتافت
تا شدم بیدار دیدم پیک یارم می رسد
دولت دیدار او حاصل به سعی گریه شد
حاصل این حاصل به چشم اشکبارم می رسد
تا گدای درگهت گردیده ام از هر کنار
مژده شاهی به گوش از هر کنارم می رسد
آرزوی بزم نوشانوش شاهان چون کنم
من که از غیب این شراب بی خمارم می رسد
بینوایم گر ز ساز ارغنون و تار و چنگ
زور دل بر ناله شب های تارم می رسد
بر سر کارم نیارد طعنه بیکاریم
با جنونم هست شرطی وقت کارم می رسد
آب چشمم گنج گوهر باشد و دریا کنار
گر بگویم حاکم دریا کنارم می رسد
صبر کردی سال ها مجذوب بی تابی مکن
دل گواهی می دهد البته یارم می رسد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş