شمارهٔ ۶۸
ا افسر کرمانی
0
Altın Yaprak
باز باد سحری بوی خوش یار آورد
کاروان ختنی مشک به خروار آورد
آنچنان در طرب آورده هوا زاهد را
که بر پیر مغان سبحه و دستار آورد
دوش پیک سحری با سر زلفش گل ها
از دل خون شده عاشق غمخوار آورد
تا بهار است به گلشن گل بی خارش باد
آن که در انجمن ما گل بی خار آورد
باغبانا چو سهی قامت ما در بستان
هیچ دیدی که صنوبر دل و جان بار آورد
عارض آیینه از شرم رخت پر زنگار
تا نگویی تو که این آینه زنگار آورد
دل به چین سر زلف تو به عمدا آویخت
خویش را طعمه صفت در دهن مار آورد
از تهور دل ما در صف مژگان تو تاخت
با سپاه عجبی طاقت پیکار آورد
افسرا طلعت یار از رخ زردت افروخت
زعفران بین که چه سان عارض گلنار آورد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş