غزل شمارهٔ ۶۸
ک کلیم
0
Altın Yaprak
دل از سر کوی تو اگر پای کشیده است
باز آمدنش زودتر از رنگ پریده است
ناصح هذیان گوید و ما را تب عشق است
ما بسمل و او می طپد این را که شنیده است
حال دل صدپاره که در نامه نوشتم
در یار اثر کرده که ناخوانده دریده است
در جیب تفکر سر خود کرده فراموش
کس به ز جرس سر به گریبان نکشیده است
مرغ دل ما را روش کاغذ باد است
بی رشته بپا از کف طفلان نپریده است
در پیرهن طاقت گل ها زده آتش
آن سبزه که شبنم ز در گوش تو دیده است
خون در جگرم کرده رم طایر معنی
تا بر سر تیر قلم فکر رسیده است
دانی عرق نقطه به روی سخن از چیست
بسیار به دنبال سخن فهم دویده است
آن طفل که پرورده به دامان قناعت
گل را چو شکر خورده و از شیر بریده است
خرسند به هیچ است کلیم از چمن حسن
بر سر زده است آن گل وصلی که نچیده است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş