شمارهٔ ۷۱
ا افسر کرمانی
0
Altın Yaprak
ای خوش آن دیده که از اشک نگاری دارد
خوش تر آن دیده که با روی تو کاری دارد
هر نفس می شود آشفته ز بیداد نسیم
دل که در چنبر زلف تو قراری دارد
روی و موی تو بود روز و شب مشتاقان
عالم عشق عجب لیل و نهاری دارد
غالب آن است که تسخیر کند هفت اقلیم
هر غلامی که چنین شاه سواری دارد
دل اسیر است در آن زلف نکو دارش از آنک
هر اسیری سر و سامان و دیاری دارد
نشود تا نبری رنج فراق از پی وصل
چیدن گل به چمن زحمت خاری دارد
با وجودت چه کنم گر نکشم جور رقیب
نشیه باده ز پی رنج خماری دارد
من اگر عاشق روی تو شدم خرده مگیر
شمع و پروانه و گل نیز هزاری دارد
هرکه او شاهد مستانه ما دید بگفت
افسر بی سر و پا طرفه نگاری دارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş