شمارهٔ ۷۲
ا افسر کرمانی
0
Altın Yaprak
از درم باز کی آن دلبر طناز آید
عمر بگذشته ندیده است کسی باز آید
باز می دوزمش از سوزن صبر و نخ تاب
تیر مژگانت اگر پرد در راز آمد
سوخت در آتش غیرت دل خونم که چرا
لب جام است که با لعل تو دمساز آید
مالک حسن است که زآن مرحله در کشور عشق
ار نیاریش دو صد قافله ناز آید
دل به زلف تو بسی هست ولی سوخته نیست
این دل ماست در آن حلقه که ممتاز آید
گر تو با زمزمه بر خاک من آری گذری
ز استخوانم به لحد همچو نی آواز آید
مرغ جانم به کمان خانه ابروت نشست
نیک دارش تو مبادا که به پرواز آید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş