شمارهٔ ۸۲
ا افسر کرمانی
0
Altın Yaprak
عاشق نتوان گفت که در بند نباشد
در بند گرفتاری خرسند نباشد
در عشق به مایی و منی یار نگردد
در بند خودی در غم دلبند نباشد
تا چند فریبم دهی ای دوست که شکر
شیرین بود آنجا که شکرخند نباشد
در زلف پریشان تو دل ها همه جمعند
ما راست دلی شیفته مپسند نباشد
گفتی نکشد هیچ تنی پیکر الوند
ما را غم عشقت کم از الوند نباشد
با آن لب شیرین دو سه دشنام بیامیز
هرچند بود تلخ کم از قند نباشد
هرگز نبرم شکوه دلدار به اغیار
افسر گله از یار خوشایند نباشد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş