شمارهٔ ۹۱
ا افسر کرمانی
0
Altın Yaprak
غمی دارم به دل مدغم که در عالم نمی گنجد
دلی دارم به غم توأم که در آدم نمی گنجد
ز مرهم ها جراحت ها پذیرند التیام آخر
مرا جان سوز زخمی کاندر او مرهم نمی گنجد
الهی ای غم دلبر فزون گردی به دل گرچه
مرا هرگز ز دلتنگی به دل جز غم نمی گنجد
دهانت قطره و در سینه ام دل لجه ای پرخون
عجب دارم چرا کان قطره اندر یم نمی گنجد
به دریا کی توانم داد جا سیل سرشکم را
بود پیدا بر دانا که یم در یم نمی گنجد
برون افتاد افسر طفل فکر بکرت از پرده
که عیسی تا ابد در دامن مریم نمی گنجد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş