غزل شمارهٔ ۲
خ خاقانی شروانی
0
Altın Yaprak
طبع تو دم ساز نیست عاشق دل سوز را
خوی تو یاری گر است یار بدآموز را
دست خوش تو منم دست جفا برگشای
بر دل من برگمار تیر جگردوز را
از پی آن را که شب پرده راز من است
خواهم کز دود دل پرده کنم روز را
لیک ز بیم رقیب وز پی نفی گمان
راه برون بسته ام آه درون سوز را
دل چه شناسد که چیست قیمت سودای تو
قدر چه داند صدف در شب افروز را
گر اثر روی تو سوی گلستان رسد
باد صبا رد کند تحفه نوروز را
تا دل خاقانی است از تو همی نگذرد
بو که درآرد به مهر آن دل کین توز را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş