غزل شمارهٔ ۳۱
خ خاقانی شروانی
0
Altın Yaprak
چه آفتی تو که کمتر غم تو هجران است
چه گوهری تو که کمتر بهای تو جان است
جهان حسن تو داری به زیر خاتم زلف
تو راست معجزه و نام تو سلیمان است
از آن زمان که تو را نام شد به خیره کشی
زمانه از همه خونریزها پشیمان است
بر آن دیار که باد فراق تو بگذشت
به هر کجا که کنی قصد قصر ویران است
شکست روزم در شب چه روز امید است
گذشت آب من از سر چه جای دامان است
ز وصل گویی کم گوی آن مرا گویند
مرا ز درد چه پروای وصل و هجران است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş