شمارهٔ ۲۶۱ - در مرثیهٔ اهل بیت خود
خ خاقانی شروانی
0
Altın Yaprak
بر درد دل دوا چه بود تا من آن کنم
گویند صبر کن نه همانا من آن کنم
درد فراق را به دکان طبیب عشق
بیرون ز صبر چیست مداوا من آن کنم
گویی زبان صبر چه گوید در این حدیث
گوید مکن خروش به عمدا من آن کنم
گر هیچ تشنه در ظلمات سکندری
دل کرد از آب خضر شکیبا من آن کنم
یاران به درد من ز من آسیمه سرترند
ایشان چه کرده اند بگو تا من آن کنم
آتش کجا در آب فتد چون فغان کند
در آب چشم از آتش سودا من آن کنم
آن ناله ای که فاخته می کرد بامداد
امروز یاد دار که فردا من آن کنم
گفتی که یار نو طلبی و دگر کنی
حاشا که جانم آن طلبد یا من آن کنم
اندهگسار من شد و انده به من گذاشت
وامق چه کرد ز انده عذرا من آن کنم
کاووس در فراق سیاوش به اشک خون
با لشکری چه کرد به تنها من آن کنم
خورشید من به زیر گل آنجا چه می کند
غرقه میان خون دل اینجا من آن کنم
فریاد چون کند دل خاقانی از فراق
از من همان طلب کن زیرا من آن کنم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş