بخش ۵۷ - مناظره کرده پریدخت با سام
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
فلک حلقه ای از کمر ترکشت
شه سرکش چرخ ترکش کشت
چه گویی ز راه دراز آمدم
برو باز شو کز تو باز آمدم
چه نامی که نامم بدادی به ننگ
مران بر زبانم که دادی به جنگ
قمررخ رخش را قمررخ نهاد
که رخ بر رخ چون تو فرخ نهاد
برو با نگاری که داری بساز
به زاری بسوز و به خواری بساز
مگو کز تو دل برنشاید گرفت
به یک دل دو دلبر نشاید گرفت
مرا چون تو پسته دهان تنگ نیست
که حاصل ز نام تو جز ننگ نیست
برو بازپس گرد و ره پیش گیر
سر ما نداری سر خویش گیر
کسی مرد سرپنج? عشق تست
که همچون تو قلب آید و نادرست
تو گویا که با عشق بازی کنی
که با هر کسی عشق بازی کنی
برفتی و نرد دغا باختی
زدی مهره لیکن خطا باختی
نگاری گرفتی که در خورد تست
به میدان خوبی هم آورد تست
کنون رحم کردی و بازآمدی
به بیچارگی چاره ساز آمدی
من و آرزویت کجا تا کجا
که ناید ز ترک ختایی خطا
تو در مهر چون بینمت ناتمام
چگونه پسندم ترا صبح و شام
گهی پاسبانم به زاری کشی
گهی باغبانم به خواری کشی
چو راز از دلی می گشادم چو اشک
که ازچشم مردم فتادم چو اشک
شدم در هوای تو رسوای دهر
به دیوانگی شهر گشتم به شهر
اگرچند روزی فتادی به بند
ولیکن مهی آمدت در کمند
من خسته در بند سودای تو
پریشان چو جعد سمن سای تو
نه کس همدمم جز دم صبحدم
نه کس همزبانم برون از قلم
به مهر تو زان سر برافراشتم
که سر چون قلم بر خطت داشتم
قلم این زمان از تو سر خواستست
که چو طره کج باختی راستست
دمت آتش است و تو افسرده ای
ولی درنگیرد غلط کرده ای
مزن دم که با ما نه ای هم نفس
فسونم مدم زانکه با دست و بس
نه طفلم که گویی به یک دانه نار
ستانم ازو گوهر شاهوار
مرا گر تو گویی که سروی رواست
ولیکن نیاید به قد تو راست
شکر خایم و تلخ پاسخ نیم
سمن بویم اما قمر رخ نیم
تویی آنکه از تو بسی فتنه خاست
ور از بنده آزاد گردی رواست
وگر زانکه بالای سر بینیم
به بام آمدم تا چو خور بینیم
منم ابر گرینده شب تا سحر
بود ابر گرینده بالای سر
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş