شمارهٔ ۱۰۲
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
کار ما بی قد زیبات نمی آید راست
راستی را چه بلاییست که کارت بالاست
چون قد سرو خرام تو بگویم سخنی
در چمن سرو ببالای تو می ماند راست
بخطا مشک ختن لاف زد از خوش بویی
با سر زلف تو پیداست که اصلش زختاست
زیر هر موی چو زنجیر تو دیوانه دلیست
روی بنمای که چندین دل خلقت ز قفاست
با تو یکتاست هنوز این دل شوریده ی من
چون سر زلف کژت قامتم ارزانک دوتاست
رسم باشد که به انگشت نمایند هلال
ابرویت چون مه نوزان سبب انگشت نماست
نرگس جادوی مست تو بهنگام صبوح
فتنه یی بود که از خواب صبوحی برخاست
متحیر نه در آن شکل و شمایل شده ام
حیرتم در قلم قدرت بیچون خداست
بحقیقت نه مجازست بمعنی دیدن
صورتی را که درو نور حقیقت پیداست
نبود شرط محبت که بنالند از دوست
زانک هر درد که از دوست بود عین دواست
خواجو ار زانک ترا منصب لالایی نیست
زاده ی طبع ترا لؤلؤ لالا لالاست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş