شمارهٔ ۱۱۱
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
روی نکو بی وجود ناز نباشد
ناز چه ارزد اگر نیاز نباشد
راه حجاز ار امید وصل توان داشت
سر قدم رهروان دراز نباشد
مست می عشق را نماز مفرمای
کانک نمی رد برو نماز نباشد
مطرب دستانسرای مجلس او را
سوز بود گرچه هیچ ساز نباشد
حیف بود دست شه بخون گدایان
صید ملخ کار شاهباز نباشد
بنده چو محمود شد خموش که سلطان
در ره معنی بجز ایاز نباشد
پیش کسانی که صاحبان نیازند
هیچ تنعم ورای ناز نباشد
خاطر مردم بلطف صید توان کرد
دل نبرد هر که دلنواز نباشد
کس متصور نمی شود که چو خواجو
هندوی آن چشم ترکتاز نباشد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş