شمارهٔ ۱۱۴
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
ماه من دوش سر از جیب ملاحت برکرد
روز روشن ز حیا چادر شب بر سر کرد
اندکی گل به رخ خوب نگارم مانست
صبحدم باد صبا دامن او پر زر کرد
نتوانم که برآرم نفسی بی لب دوست
که قضا جان مرا در لب او مضمر کرد
پسته را با دهن تنگ تو نسبت کردم
رفت در خنده ز شادی مگرش باور کرد
هر زمان سنبل هندوی تو در تاب شود
که خرد نسبتم از بهر چه با عنبر کرد
آبرویم شده بر باد ز بی سیمی بود
سیم اشکست که کار رخ من چون زر کرد
هر میی کز کف ساقی غمت کردم نوش
گوییا خون جگر بود که در ساغر کرد
دل خواجو که به جان آمده بود از غم عشق
خون شد امروز و سر از چشمه چشمش برکرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş