شمارهٔ ۱۱۴
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
قصه غصه فرهاد بشیرین که برد
نامه ویس گلندام برامین که برد
خضر را شربتی از چشمه ی حیوان که دهد
مرغ را آگهی از لاله و نسرین که برد
خبر انده اورنک جدا گشته ز تخت
بسرا پرده ی گلچهر خور آیین که برد
گرچه بفزود حرارت ز شکر خسرو را
از شرش شور شکر خنده ی شرین که برد
مرغ دل باز چو شد صید سر زلف کژش
گفت جان این نفس از چنگل شاهین که برد
ناز آن سرو قد افروخته چندین که کشد
جور آن شمع دل افروخته چندین که برد
می چون زنگ اگر دست نگیرد خواجو
زنگ غم ز آینه ی خاطر غمگین که برد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş