شمارهٔ ۱۲۲
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
صبح چون گلشن جمال تو دید
بر عروسان بوستان خندید
نام لعلت چو بر زبان راندم
از لبم آب زندگی بچکید
صبحدم حرز هفت هیکل چرخ
از سر مهر بر رخ تو دمید
مرغ جان در هوات پر می زد
بال زد وز پیت روان بپرید
هر که شد مشتری مهر رخت
خرمن مه به نیم جو نخرید
وانک چون دیده دید روی ترا
خویشتن را بهیچ روی ندید
سرمکش زانک از چمن بیرون
سرو تا سر کشید سر نکشید
در رهن خاک راه شد خواجو
لیک برگرد مرکبت نرسید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş