شمارهٔ ۱۴۳
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
درد من دلخسته بدرمان که رساند
کار من بیچاره بسامان که رساند
از ذره حدیثی بر خورشید که گوید
وز مصر نسیمی سوی کنعان که رساند
دل را نظری از رخ دلدار که بخشد
جانرا شکری از لب جانان که رساند
از مور پیامی بسلیمان که گذارد
وز مرغ سلامی بگلستان که رساند
آدم که بشد کوثرش از دیده ی پر آب
بازش بسوی روضه ی رضوان که رساند
شد عمر درین ظلمت دلگیر بپایان
ما را بلب چشمه ی حیوان که رساند
گر فیض نه از دیده رسد سوختگانرا
هر دم بره بادیه باران که رساند
درویش که همچون سگش از پیش برانند
او را بسرا پرده ی سلطان که رساند
بی جاذبه یی قطع منازل که تواند
بی راهبری راه بیابان که رساند
شد سوخته از آتش دوری دل خواجو
این قصه ی دلسوز بکرمان که رساند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş