شمارهٔ ۱۶۵
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
بستیم دل در آن سر زلف دراز باز
گشتیم صید آن صنم دلنواز باز
مرغی که بود بلبل بستانسرای شوق
همچو تذرو گشت گرفتار باز باز
با ما اساس عربده و کین نهاده است
آن چشم مست تیغ کش تزکتاز باز
فلفل فکنده است بر آتش بنام ما
آن خال هندویی سیه مهره باز باز
اکنون که در کشاکش زلفت فتاده ایم
ما و کمند عشق و شبان دراز باز
مجنون دلش بحلقه ی زنجیر می کشد
دارد مگر بطره لیلی نیاز باز
با دوستان ز بهر چه در بسته یی زبان
باز آی و برگشای سر درج راز باز
با ما بساز یکنفس آخر که همچو عود
ما را بسوخت مطربه ی پرده ساز باز
خواجو دگر بدام غمت پای بند شد
محود گشت فتنه روی ایاز باز
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş