شمارهٔ ۱۶۹
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
رخت شمع شبستان می نهندش
لبت لعل بدخشان می نهندش
اگر شد چین زلفت مجمع دل
چرا جمعی پریشان می نهندش
گدایی کز خرد باشد مبرا
بشهر عشق سلطان می نهندش
چمن دوزخ بود بی لاله رویان
اگر خود باغ رضوان می نهندش
قدح کو گوهر کانست در اصل
بمعنی جوهر جان می نهندش
می روشن طلب در ظلمت شب
که عین آب حیوان می نهندش
هر آن کافر که او قربان عشقست
بکیش ما مسلمان می نهندش
وگر بر عقل چیزی هست مشکل
بنزد عشق آسان می نهندش
اگر صاحبدلی خواجو چه نالی
از آن دردی که درمان می نهندش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş