شمارهٔ ۱۶۹
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
مرا ای بخت یاری کن چو یار از دست بیرون شد
بده صبری درین کارم که کاراز دست بیرون شد
نگارین دست من بگرفت و از دست نگارینش
دلم خون گشت و زین دستم نگار از دست بیرون شد
شکنج افعی زلفش که با من مهره می بازد
بریزم مهره ی مهر ارچه مار از دست بیرون شد
من آنگه بختیار آیم که یارم بختیار آید
ولی از بخت یاری کوچو یار از دست بیرون شد
صبا گو باد می پیما و سوسن گو زبان میکش
که بلبل راز عشق گل قرار از دست بیرون شد
مگر مرغ سحر خوانرا هم آوازی بدست آید
که چون بادش بصد دستان بهار از دست بیرون شد
می اکنون در قدح ریزم که خواجو می پرست آمد
گل این ساعت بدست آرم که خار از دست بیرون شد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş