شمارهٔ ۱۶۹
آ آذر بیگدلی
0
Altın Yaprak
ای که به خون من شدت ساعد نازنین فرو
دست فشان که ریزدت خونم از آستین فرو
برده لبت ز شهد و مل تلخی کام جزو و کل
تا ز تبسمت به گل می چکد انگبین فرو
شکر خط سیاه را منع مکن نگاه را
تا نگرفته ماه را هاله عنبرین فرو
هر که شبی به خوابگه دید عیان رخت چو مه
گفت که ماه چارده آمده بر زمین فرو
ماه مرا به طرف رو سر زده خط مشک بو
یا نه ز چین زلف او ریخته مشک چین فرو
چون گذرد به اضطراب از پی او به صد شتاب
افتم و گیرمش رکاب آورمش ز زین فرو
شب شده غیر هم برت داده به دست ساغرت
روز ز شرم آذرت خون چکد از جبین فرو
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş