شمارهٔ ۱۷۰
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
چو نام تو در نامه یی دیده ام
بنامت که بر دیده مالیده ام
بیاد زمین بوس درگاه تو
سراپای آن نامه بوسیده ام
زنام تو وان نامه ی نامدار
سربندگی بر نپیچیده ام
جز این یک هنر نیست مکتوب را
وگر هست باری من این دیده ام
که آنها که در روی او خوانده ام
جوابی از و باز نشنیده ام
قلم چون سر یک زبانیش نیست
از آن نا تراشیده ببریده ام
ولی اینکه بنهاد سر بر خطم
از و راستی را پسندیده ام
زبانم چو یارای نطقش نماند
زبانی زنی بر تراشیده ام
بیا ای دبیر ار نداری مداد
سیاهی برون آور از دیده ام
چو زلف تو شوریده شد حال من
ببخشای بر حال شوریده ام
سیه کرده ام نامه از دود دل
سیه روتر از خامه گردیده ام
چو خواجو درین رقعه از سوز عشق
بنی آتشی تیز پوشیده ام
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş