شمارهٔ ۱۷۶
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
چون طره عنبر شکنش در شکن افتد
از سنبل تر سلسله بر نسترن افتد
دانی که عرق بر رخ خوبش بچه ماند
چون ژاله که بر برگ گل یاسمن افتد
کام دل شوریده ز لعل تو برآرم
گر چین سر زلف تو در دست من افتد
چون وقت سحر گل بشکر خنده در آید
از بلبل شوریده فغان در چمن افتد
گر زانک بچین اوفتد از زلف تو تاری
زین واسطه خون در دل مشک ختن افتد
طوطی که شکر می شکند در شکرستان
نادرفتد ار همچو تو شیرین سخن افتد
لعل لب در پوش تو چون در سخن آید
خون در جگر ریش عقیق یمن افتد
هر کو چو من از عشق تو بی خویشتن افتاد
در دام غم از درد دل خویشتن افتد
خواجو چو برد سوز غم هجر تو در خاک
آتش ز دل سوخته اش در کفن افتد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş