شمارهٔ ۱۸۱
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
کسی را از تو کامی بر نیاید
که این از دست عامی برنیاید
بنا کام از لبت برداشتم دل
که از لعل تو کامی برنیاید
برون از عارض و زلف سیاهت
بشب صبحی ز شامی برنیاید
بیار آن می که در خمخانه باقیست
که کار ما بجامی برنیاید
بترک نیک نامی کن که در عشق
نکو نامی بنامی برنیاید
حدیث سوز عشق از پختگان پرس
که دو دل ز خامی برنیاید
چو نون قامتم در مکتب عشق
ز نوک خامه لامی برنیاید
بسوز ناله ی زارم ز عشاق
نوای زیر و بامی برنیاید
چه سروست آنکه بر بامست لیکن
سهی سروی ببامی برنیاید
برو خواجو که وصل پادشاهی
ز دست هر غلامی برنیاید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş