شمارهٔ ۲
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
کس نیست که گوید ز من آن ترک ختارا
گر رفت خطایی
باز آی که داریم توقع ز تو یارا
با وعده وفایی
منداز بنام من دل سوخته فلفل
بر آتش رخسار
کافتاده دل از دانه ی مشکین تو ما را
در دام بلایی
امروز منم چون خم ابروی تو در شهر
مانند هلالی
تا دیده ام آن صورت انگشت نما را
انگشت نمایی
باز آی که سر در قدمت بازم و جان را
در پای سمندت
جون می ندهد دست من بی سر و پا را
جز نعل بهایی
در شهر شما قاعده باشد که نپرسند
از حال غریبان
آخر چه زیان مملکت حسن شما را
از بی سر و پایی
تا چند مخالف زنی ای مطرب خوشگوی
در پرده ی عشاق
بنواز زمانی من بی برگ و نوا را
از بانگ نوایی
زین پیش نهان چند توان داشتن آخر
در دل غم هجران
دانم که سرایت کند این درد نگارا
یک روز بجایی
در ظلمت اسکندرم از حسرت لعلت
ماننده ی خواجو
لیکن چکنم چون نبود ملکت دارا
در خورد گدایی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş