شمارهٔ ۲۱۸
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
گر نگویم دوستی از دوستانت بوده ام
سالها آخر نه مرغ بوستانت بوده ام
گرچه فارغ بوده ام چون نسر طایر ز آشیان
تا نپنداری که دور از آشیانت بوده ام
هر کجا محمل بعزم ره برون آورده یی
چون جرس دستانسرای کاروانت بوده ام
گر تو پاس خاطرم داری وگرنه حاکمی
زان تصور کن که هر شب پاسبانت بوده ام
گرچه از رویت چو گیسو بر کنار افتاده ام
چون کمر پیوسته در بند میانت بوده ام
کشته ی تیغ جهان افروز مهرت گشته ام
تشنه ی آب جگر تاب سنانت بوده ام
از گذار من چرا بر خاطرت باشد غبار
کز هواداری غبار آستانت بوده ام
گر شکر خایی کنم بر یاد لعلت دور نیست
ز انک عمری طوطی شکر ستانت بوده ام
همچو خواجو ای بسا شبها که شوریدگی
دسته بند سنبل عنبر فشانت بوده ام
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş