شمارهٔ ۲۴۶
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
ایا صبا خبری کن مرا از آن که تو دانی
بدان زمین گذری کن در آن زمان که تو دانی
چو مرغ در طیران آی و چون بر اوج نشستی
نزول ساز در آن خرم آشیان که تو دانی
چنان مران که غباری بدو رسد ز گذارت
بدان طرف چو رسیدی چنان بران که تو دانی
چو جز تو هیچ کس آن جا مجال قرب ندارد
برو به منزل آن ماه مهربان که تو دانی
همان زمان که رسیدی بدان زمین که تو دیدی
سلام و بندگی ما بدان رسان که تو دانی
حکایت شب هجران و حال و روز جدایی
زمین ببوس و بیان کن بدان زبان که تو دانی
به نوک خامه ی مژگان تحیتی که نوشتم
بدو رسان و بگویش چنان بخوان که تو دانی
و گر چنانک توانی بگوی کای لب لعلت
دوای آن دل مجروح ناتوان که تو دانی
مرا مگوی چه گویی هر آن سخن که تو خواهی
زمن مپرس کجایی در آن مکان که تو دانی
چو از تو دل طلبم گوییم دلت چه نشان داشت
من این زمان چه نشان گویم آن نشان که تو دانی
دل ربایی و گویی ز ما بگو که چه خواهی
ز درج لعل تو خواجو چه خواهد آن که تو دانی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş