شمارهٔ ۲۵۴
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
کجا باز آید آن مرغی که با من همقفس بودی
گهی فریاد خوان گشتی گهم فریاد رس بودی
از آن ترسم که صیادی بمکرش صید گرداند
که او پرواز نتواند که دایم در قفس بودی
نمی دانم که بر برج که امشب آشیان دارد
بدام آوردمی او را مرا گر زانک کس بودی
چنان سرمست می گشتم ز آوازش که در شبها
که یادآوردی از شحنه کرابیم از عسس بودی
چه مرغی بلبل آوازی چه بلبل باز پروازی
که این عنقای زرین بال پیشش چون مگس بودی
بگویم روشنت ماهی سریر حسن را شاهی
که سرو ار راست می خواهی بر بالاش خس بودی
بجان گر دسترس بودی اسیر قید محنت را
روان در پای شبرنگش فشاندن یکنفس بودی
درین وادی چه به بودی ز آه و ناله و زاری
اگر خورشید هودج را غم از بانگ جرس بودی
گلندامی طلب خواجو که در خلوتگه رامین
اگر هرگز نبودی گل جمال ویس بس بودی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş