شمارهٔ ۲۹
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
وه که از دست سر زلف سیاهت چه کشیده ست
آنک دزدیده در آن دیده خونخوار تو دیده ست
چون کشد وسمه کمان دو کمان خانه ابروت
گرچه پیوسته کمان بر مه و خورشید کشیده ست
جفت این طاق زمرد شد از آنروی چو گیسو
طاق فیروزه ابروی تو پیوسته خمیده ست
سر زلفت ببریدند و به بالات خوش افتاد
یا رب آن شعر سیه بر قد خوبت که بریده ست
آن خط سبز که از شمع رخت دود برآورد
دود آهیست که در آتش روی تو رسیده ست
ای خوش آن صید که وقتی به کمند تو درافتاد
خرم آن مرغ که روزی به هوای تو پریده ست
باد را بر سر کوی تو مجالست و مرا نیست
خنک آن باد که بر خاک سر کوت وزیده ست
رقمی چند به سرخی که روان در قلم آمد
اشک شنگرفی چشمست که بر نامه چکیده ست
خواجو از شوق رخت بس که کند سیل فشانی
همه پیرامنش از خون جگر لاله دمیده ست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş