شمارهٔ ۳۲۴
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
ای سر زلف ترا پیشه سمن فرسایی
وی لب لعل تر ای عادت روح افزایی
رقم از غالیه بر صفحه ی دیباچه زنی
مشک تاتار چرا بر گل سوری سایی
لعل در پوش گهرپاش ترا لؤلؤی تر
چه کند کز بن دندان نکند لالایی
روی خوب تو جهانیست پر از لطف و جمال
وین عجبتر که تو خورشید جهان آرایی
گفته بودی که ازو سیر بر آیم روزی
چون مرا جان عزیزی عجب ار برنایی
همه شب منتظر خیل خیال تو بود
مردم دیده ی من در حرم بینایی
گر نپرسی خبر از حال دلم معذوری
که سخن را نبود در دهنت گنجایی
تو مرا عمر عزیزی و یقین می دانم
که چو رفتی نتوانی که دگر بازآیی
لب شیرین تو خواجو چو بدندان بگرفت
از جهان شور برآورد بشکر خایی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş