شمارهٔ ۳۲۵
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
چون نیی سرگشته چوگان چو گوی
رو بترک گوی سرگردان بگوی
گوی چون با زخم چوگانش سریست
بوک چوگان سر فرود آرد بگوی
تشنگان را بر کنار جو ببین
کشتگانرا در میان خون بجوی
عارفان در وجد و ما در های های
مطربان در شور و ما در های هوی
تشنه ی خمخانه باشد جان من
کوزه گر چون از گلم سازد سبوی
گر شوم خاک رهت کو راه آن
ور نهم رو بردرت کو آب روی
شاید ار بر چشمها جایت کنند
زانکه گل خوشتر بود برطرف جوی
با رخت خورشید تابان گو متاب
با قدت سرو خرامان گو مروی
دل که بر خاک درت گم کرده ام
می برم در زلف مشکین تو بوی
گر ترا با موی می باشد سری
فرق نبود مویی از من تا بموی
با لبت خواجو ز آب زندگی
گر نشوید دست دست از وی بشوی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş