شمارهٔ ۳۷
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
نشان بی نشانان بی نشانیست
زبان بی زبانان بی زبانیست
دوای دردمندان دردمندیست
سزای مهربانان مهربانیست
ورای پاسبانی پادشاهیست
بجای پادشاهی پاسبانیست
چو جانان سرگران باشد بپایش
سبک جان در نیفشاندن گرانیست
خوش آن آهوی شیرافکن که دایم
توانایی او در ناتوانیست
مگر پیروزه ی خط تو خضرست
که لعلت عین آب زندگانیست
بلی صورت بود عنوان معنی
نه اینصورت که سرتاسر معانیست
سحر فریاد شب خیزان درین راه
تو پنداری درای کاروانیست
خط زنگاریت بر صفحه ی ماه
سوادی از مثال آسمانیست
مغان زنده دلرا خوان که در دیر
مراد از زندخوانی زنده خوانیست
چو خواجو آستین بر عالم افشان
که شرط رهروان دامن فشانیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş