شمارهٔ ۴۶
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
زاهد مغرور اگر در کعبه باشد فاجر است
وانک اقرارش به بت رویان نباشد کافر است
چون توانم کز حضورش کام دل حاصل کنم
کانزمان از خویش غایب می شوم کو حاضر است
زنده دل آن کشته کو جان پیش چشمش داده است
تندرست آن خسته کو بر درد عشقش صابر است
عاقبت بینی که کارش در هوا گردد بلند
ذره سرگشته کو در مهرورزی ماهر است
هرکرا خاطر به زلف ماهرویان می کشد
عیب نتوان کرد اگر چون من پریشان خاطر است
عاقلان دانند که ادراک خرد قاصر بود
زانچه بر مجنون ز سر حسن لیلی ظاهر است
در هوایت زورقی بر خشک می رانم ولیک
جانم از طوفان غم در قعر بحری زاخر است
کی سر مویی زبانم گردد از ذکرت جدا
کز وجودم هر سر مویی زبانی ذاکر است
ای که فرمایی که خواجو عشق را پوشیده دار
چون توانم گرچه دانم کان لباسی فاخر است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş