شمارهٔ ۵۸
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
هر که او دیده مردم کش مستت دیده ست
بس که بر نرگس مخمور چمن خندیده ست
مردم از هر طرفی دیده در آنکس دارند
که مرا مردم این دیده حسرت دیده ست
ای که گفتی سر ببریده سخن کی گوید
بنگر این کلک سخن گو که سرش ببریده ست
گویی آن سنبل عنبر شکن مشک فروش
به خطا مشک ختن بر سمنت پاشیده ست
زان بود زلف تو شوریده که چو نرفت به چین
شده زنجیری و بر کوه و کمر گردیده ست
سر آن زلف نگون سار سزد گر ببرند
که دل ریش پریشان مرا دزدیده ست
خبرت هست که اشکم چو روان می گشتی
در قفای تو دویده ست و به سر غلتیده ست
دم ز مهر تو زنم گر نزنم تا به ابد
که دلم مهر تو در عهد ازل ورزیده ست
هر چه در باب لب لعل تو گوید خواجو
جمله در گوش کن ای دوست که مرواریدست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş