شمارهٔ ۸۱
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
هندویی را باغبان سوی گلستان می فرستد
یا بیاقوت تو سنبل خط ریحان می فرستد
یا شب شامی ز روز خاوری رخ می نماید
یا خضر خطی بسوی آب حیوان می فرستد
جان بجانان می فرستادم دلم می رفت و می گفت
مفلسی نزلی بخلوتگاه سلطان می فرستد
می رساند رنج و پندارم که راحت می رساند
می فرستد درد و می گویم که درمان می فرستد
هر که جانی دارد و در دل ندارد ترک جانان
دل بدلبر می سپارد جان بجانان می فرستد
با وجودم هر که روی چشم پر خون می نماید
زر بکان می آورد لؤلؤ بعمان می فرستد
همچو خواجو هر که جان در پای جانان می فشاند
روح پاکش را ز جنت حور رضوان می فرستد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş