شمارهٔ ۸۱
خ خواجوی کرمانی
0
Altın Yaprak
شکنج زلف سیاه تو بر سمن چه خوشست
دمیده سنبلت از برگ نسترن چه خوشست
گرم ز زلف دراز تو دست کوتاهست
دراز دستی آن زلف پر شکن چه خوشست
نمی رود سخنی بر زبان من هیهات
مگر حدیث تو یا رب که این سخن چه خوشست
سپیده دم که گل از غنچه می نماید رخ
نوای بلبل شوریده در چمن چه خوشست
ز جام باده ی دوشینه مست و لایعقل
فتاده بر طرف سرو و نارون چه خوشست
چو جای چشمه که بر جویبار دیده ی من
خیال قامت آن سرو سیمتن چه خوشست
چه گویمت که بهنگام آشتی کردن
میان لاغر او در کنار من چه خوشست
مپرس کز هوس روی دوست خواجو را
دل شکسته بر آن زلف پرشکن چه خوشست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş