شمارهٔ ۱۳۷
خ خیالی بخارایی
0
Altın Yaprak
تا خرد خیمه سوی عالم جسمانی زد
عشق در کشور جان رایت سلطانی زد
طره زلف بتان حلقه رسوایی شد
کافر چشم بتان راه مسلمانی زد
یار چون پرده ناموس فرو هشت ز رخ
عقل سرگشته قدم در ره حیرانی زد
باشد از طرف رخ دوست کسی را دل جمع
که چو زلف سیهش دم ز پریشانی زد
تا تو در راه طلب پا ننهی بر سر خویش
قدم راست در این بادیه نتوانی زد
ساقیا دست بشوی از می و بنگر که سبو
بر سر از شرم گنه دست پشیمانی زد
گرنه آیین خیالی صفت نادانی ست
پیش اصحاب چرا لاف سخندانی زد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş