شمارهٔ ۱۷۹
خ خیالی بخارایی
0
Altın Yaprak
دلم از زلف تو پا بسته سودا آمد
بی در وصل توام اشک به دریا آمد
گفته بودی که بپرهیز ز تیر نظرم
چون نرفتیم پی گفت تو برما آمد
آب را از نظر انداخت روان مردم چشم
سوی او مژده خاک قدمت تا آمد
کلک نقاش قدر چون صور حسن کشید
ز آن میان نقش دهان تو چه گویا آمد
ای خیالی گله از شیوه آن چشم مکن
این بلاها همه بر ما چو ز بالا آمد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş